نیروانا خانم و معجونش

بعد از ظهر بود و من بعد از مدتها می خواستم کمی استراحت کنم بنابراین رفتم رو تخت دراز کشیدم

نیروانا داشت کارتون میدید ولی هی میشنیدم در یخچال باز و بسته میشه در کابینتها هم بهمچنین اهمیت ندادم ولی کم کم نگران شدم پاشدم و با این صحنه مواجه شدم:

یه کاسه پلاستیکی مخصوص هله هوله خوردنش رو آورده بود رو میز از یخچال شیر اورده بود و ریخته بود تو کاسه بعد از تو کابینت پودر کاکائو و پاستیل و بیسکوئیت مادر و کنجد آورده بود و تو شیر ریخته بود بعد احساس کرده بود چیزی کم داره دو سه تا ژله رو در آورده بود ریخته بود توش و یه نی هم آورده بود تو کاسه گذاشته بود و کلی دوق داشت که دسر درست کرده

اول خواستم غر بزنم بعد دیدم همچین ایده بدی هم بکار نگرفته بخصوص که هیچی رو هم تو خونه نریخته بود لبخندی تحویلم داد و با نی یک کمی از معجونش رو خورد و قیافه اش تو هم رفت و اصرار و اصرار که مامی شما باید بخوری من نمی تونم مزه اش رو تحمل کنم و در نهایت کل معجون دور ریخته شد

/ 5 نظر / 16 بازدید
نفَس

ای جون حالا چه مزه ای میداد من عاشق آشپزی کوچولوها هستم[بغل][ماچ]

شیلا مامان نیما

ای جان بچه ها استاد این جور معجون هان. دختر هنرمند و خلاقی داری آیتک جون. راستی جواب آزمایشش که خوب بود انشالله . پستت های قبلی رو تند تند خوندم و چقدر دلم سوخت برای نیروانا جون که اونجور با اعمال شاقه طفلکی ازش آزمایش گرفته بودن. ببوسش اساسی.

شادی

سلام مامان خانمی نیروانا جون وبلاگ خوبی دارید. از دومین وبلاگ تک ستاره کوچولوی سینمای ایران- نیکی نصیریان هم دیدن کنید[چشمک]منتظر شما و کامنت از طرف شما هستم[لبخند][خداحافظ]