اولا

نمیدونم این نیروانا خانم ما فقط عاشق موندن خونه مادربزرگهاشه یا همه بچه ها اینجورین درهرصورت که ما درگیر این قضیه هستیم و صد البته ناراضی هم نیستم و نمی خوام این لذت کودکانه رو ازش دریغ کنم

١- چند روز پیش ها دوباره وقتی میخواستیم از خونه آنا اینا (مامان من )برگردیم شروع کرد که میخوام بمونم پدرش هم گفت : نه عزیزم همیشه که نمیشه بمونی همه باید برن خونه خودشون بخوابن حالا اگه یه موقعهایی پدر و مادرت صلاح میدونن یه شب بمونی خونه مادربزرگت اشکالی نداره

اون موقع قبول کردو فقط گفت : پس یه روز دیگه اجازه میدین دیگه ؟ بعد از گرفتن تائیدیه راضی شدو اومدیم خونه

دوباره دوسه روز بعد که همین اتفاق افتاد انگار یه دفعه جوش آورد برگشته میگه

ای بابا اینم شد زندگی آخه؟ (در حالیکه با انگشتهاش ادای شمردن اعداد رو در میاورد ) گفت ببین اولا اون روز به من گفتی نمیشه بمونی صلاح نیست دوباره امروز میگی صلاح نیست ای خدا پس کی صلاحه من بمونم اینجا آخه

 

 

 

 

٢-چند وقت پیش هم من درست شب تولد دخملی ام مجبور شدم برای اولین بار دوشب بذارمش اینجا و برم شهرستان ختم یکی از اقوام بگذریم که خیلی ناراحت بودم و کلی برنامه ریزی برای تولدش کرده بودم که فعلا منتفی شد ولی واقعا دلم براش سوخته بود طبق معمول که همه کارها رو باید براش توضیح بدم تا قبول کنه گفتم من مجبورم برم تبریز و دوشب باید اینجا بمونه

کمی نگاهم کرد و بغلم کرد و چشماش پر از اشک شد و گفت یعنی چی؟ یعنی چرا من رو نباید ببری

بهش گفتم عزاداریه و دوست ندارم جاهای ناراحت کننده ببرمش

دوباره انگشتهاش رو به حالت شمارش در آورد و گفت باشه پس اولا پای مامان ایران نباید درد بکنه (مامانی پدرش) اولا من باید برم پیش مامان ایران بخوابم اولا دوروز بیشتر نباشه اولا پس تولد من چی میشه؟( این اولا آخری رو دست به کمر و با اخم تصور کنید)

بعد از اینکه بهش اطمینان دادم که بعد از برگشتن حتما براش تولد می گیرم راضی شد اصلا هم اتوی این دوروز اون طوری که بهم گفتند اذیت نکرده

/ 5 نظر / 10 بازدید
پسرک

چه با مزه موش نخوره تورو دختر اینهمه نمک میریزی چشمت میزنن

آرزو مامان آرش

سلام خانم گل خوبی؟ الهی فداش بشم که اینهمه فهمیده و خانمه. خدا حفظش کنه [ماچ] حالا جریان تولد به کجا کشید ؟ [چشمک]

مامان بادوک

سلام خانمی چه دخمل گلی داری منم تازه ای یو ای کردم نیازمند دعام