دخترک پرستار من

صبح ساعت 7.5 نیروانا از خواب بیدار شد و با نق گفت دیگه نمیخوام بخوابم اومدم بهش بگم باشه نخواب دیدم اصلا صدام در نمیاد و شدیدا گلوم درد میکنه

 

بله معلوم شد شدیدا سرما خوردم و حتی آب دهنم رو هم نمیتونم قورت بدم و به طرز وحشتناکی سرم درد میکرد

 

با هر بدبختی بود این قضیه رو بهش گفتم

نیروانا : باشه مامی برو تو بخواب فقط تلویزیون رو روشن کن تا من کارتون ببینم

 

رفتم خوابیدم چشمم رو که باز کردم دیدم ساعت 11 شده با ترس از جام پاشدم خیلی ترسیده بودم  چون یه چیزی بیشتر از سه ساعت از دنیا خارج شده بودم طوری که یه عالمه هم خواب دیده بودم و از دخترک بیدارم غافل شده بودم

دیدم همه عروسکهاش رو چیده روی مبل و داره کارتون میبینه تا دید پاشدم :

نیروانا: عزیز دلم پاشدی؟ بهتری؟ الان بشین برات یه چیزی بیارم بخوری

من فکر کردم حالا الکی میخواد یه چیزی برام بیاره

ولی در کمال ناباوری دیدم رفت در کابینت رو باز کرد :

سه تا بیسکوئیت شکل گل رو بصورت گرد وسط یکی از بشقابهای  خودش چیده بود و یه دونه نارنگی رو هم پرپر کرده بود دور این بیسکوئیتها بصورت خیلی خوشگل چیده بود و آماده توی کابینت نگه داشته بود تا من بیدار بشم

تا من رو دید متعجب نگاهش میکنم گفت : بخور عزیز دلم نارنگی و بیسکوئیت برای سرماخوردگی خیلی خوبه

 

دخترک مهربونم بطرز خیلی ماهرانه ای از من پرستاری کرد و دونه دونه خوراکیها رو گذاشت توی دهنم

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ننه گلی

سلام خیلی باحال بود کلی کیف کردم فکر کنم بعدش حسابی حسابی خوب شدین[قلب]

شیلا مامان نیما شیر پسر

دیگه آدم با این چیزها و پرستاریها عمرا یاد مریضی بیفته. فکر کنم در جا خوب شدی؟ آدم چه کیفی می کنه نه؟[بغل]

فرناز

عزیز دلم[بغل] همینه که می گن دختر مونس مادره ها[ماچ]

سحر مامان کیارش

سلام آی تک جون[گل] بهتر شدی عزیزم؟[لبخند] خدا این دختر ناز و عسل رو براتون حفظش کنه[قلب]...وقتی میگن دختر مونسه مادره واسه همینه دیگه[چشمک]....ببوسش حسابی[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][خداحافظ]

دلبند

میدونید این نیروانا خانم آرایشگر خوبی هم هست ولی یه کم محکم کار میکنه ولی ما عادت کردیم به نظر من هم آرایشگر خوبی میشه هم ژرستار خوبی عاشقتم بوس بوس[قلب][چشمک]

دلبند

ّاصلاح میکنم پرستار [ماچ]