ماجراهای نیروانا و موسسه

یه روزی از همین روزها که من باید میرفتم موسسه برای تدریس نیروانا خانم هم با من همراهی کرد تا با پدربزرگش و کارمندهای اونجا بازی کنه .

من توی کلاس بودم که از راهرو صدای انفجار خنده شنیدم بعد که کلاس تموم شد در مورد صدای خنده سوال کردم

معلوم شد که یکی از دانشجوها شروع کرده با نیروانا حرف زدن همه دورش جمع شدن یکی از دانشجوها گفته اوخی نازی این نوه آقای دکتره ؟

 نیروانا هم دستش رو گذاشته جلوی دهنش و با اون یکی دستش کوبیده رو زانوش و با یه حالت مسخره گفته اینو باش میگه من نوه آقای دکترم نه خیر من نوه آتا ( به در من آتا میگه )هستم

و صدای خنده دانشجو ها برای ضایع شدن پدر بزرک این خانم بوده

 

 

همون روز وقتی نیروانا میبینه من از کلاس نمیام بیرون به کارمندهای اونجا میگه پس مامی من کو و اونها هم  برای اینکه شخصیت مامان این بچه رو ببرن بالا توضیح میدن که اینجا دانشگاهه و مامانت داره به دانشجوها درس میده نیروانا خانم هم از اونجائیکه اصلا بی جنبه ! نیست از موقعی که اومدیم خونه به جای اینکه من رو مامی صدا کنه خانم دانشگری صدا میکنه

/ 5 نظر / 11 بازدید
سحر مامان کیارش

سلام عزیزم[گل] [خنده][خنده][خنده][خنده]خیلی جالب بود...ببوس دختر شیرین زبونت رو[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][خداحافظ]

راما

قربون شیرین زبونیها و کلاس گذاشتنت. ببوسش[ماچ][گل]

آرزو مامان آرش

عرض سلام و ادب و احترام خدمت خانم دانشگری [چشمک][ماچ] چطوری ؟ انشاءالله که خوب و خوش و سلامتین و ایام به کام. خانم خانمهای خوش زبونت را ببوس از طرف من. دلم براتون تنگ شده [ماچ][گل][خداحافظ]

ناني

[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]