درباره نویسنده
A.N
از یک سی و سه ساله خرداد ماهی چه انتظاری دارین؟ من همونم 15 خرداد 56 به دنیا آمده ام 12 اسفند 80 ازدواج کرده ام 22 خرداد 84 با به دنیا آمدن دخترکم خوشبخت تر شده ام یه زندگی آروم و به دور از حاشیه و دوست داشتنی رو تجربه میکنم چون عاشق آقای همسر و دخترکم هستم این تمام چیزی است که می شود گفت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آي تك
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ما به یادتون هستیم
  • جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠
  • این روزهای دخترک کلاس اولی من
  • ما اومدیم دوستای گل
  • ما خوبیم
  • big
  • ننه آی تک
  • ماه دوم مدرسه نیروانا
  • عکس های روز اول مدرسه
  • اندراحوالات هفته ای که گذشت
  • روزهای آخر تابستون
  • نیروانا خانم و معجونش
  • دخترک خیالپرداز من
  • استوار چون کوه
  • این روزهای نیروانا خانوم شیطون بلا
  • دخترک شجاع من
  • و ادامه عکسها
  • سفید برفی من
  • دوشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٩
  • تولدت مبارک دردونه من
  • کمک
  • فشار خون
  • ملاکهای ما در مورد مدرسه
  • تهدید دخترانه
  • صلاح خدا
  • دلیل خشکسالی جزیره قشم
  • سال نو مبارک
  • سخت نگیر بابا
  • عکس العمل
  • دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
دوستان من
  • وبلاگ مامي خودم
  • بريم بازي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



نيروانا همه چيز مامي و پدر
ما به یادتون هستیم
نویسنده: آي تك - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱

سلام 

ما خوبیم و داریم روزهای آخر کلاس اول رو میگذرونیم 

اگه نیستیم بخاطر اینه که مامی کمی سرش شلوغه که من سهم بزرگی توی این قضیه دارم 

مامی واقعا فکر نمی کرد کلاس اول اینقدر گرفتاری داره و همه اش میگه باز خدا رو شکر کیش بودیم و دوروبرمون خیلی هم شلوغ نبود اگه تهران بودیم و میخواستیم مثل اون موقع ها هرروز به فک و فامیل سر بزنیم چی می شد؟ یا اگه شانس نمی اوردیم و خانم معلمم به خوبی و دلسوزی معلم الانم نبود چیکار می کردیم؟

در اولین فرصت میایم و یه گزارش کلی و تصویری از روزهای شیرین مدرسه خواهیم گذاشت از روزهای پر از خاطره و صد البته پر از زحمت

فعلا خداحافظ 

نظرات ()



 
نویسنده: آي تك - جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠

دخترک شیطون بلای من همچنان مشغول تجربه یه زندگی جدیده که خدارو شکر احساس می کنم دیگه خودشو با تغییرات ایجاد شده تطبیق داده

ترم 1 شنا تموم شد تقریبا تونسته کرال پشت رو یاد بگیره خودش که هر جلسه با لذت فراوون میره و حتی شاکیه که چرا فقط هفته ای دو روز باید بره و بیشتر نمی تونه بره ! تازه اونجا روی میز سالن شنا تبلیغ کلاس تنیس رو هم دیده و هی اصرار داره که منو کلاس تنیس هم بفرست! فعلا راضیش کردیم که شنا رو کامل کن بعد .

 البته از هفته پیش هم توی همین کلاس شنا کلاس رق.ص هم گذاشتن و داره میره برای رق.ص هی.پ ه.اپ ! هم خودش خیلی خوشش اومده بود هم مربی اش خیلی اظهار رضایت داشت نگران بودم بعد از کلاس شنا و ر.قص که شنبه هاست نای  درس نداشته باشه که در کمال ناباوری خیلی هم سرحال بود !!

 

اینم قیافه از کلاس شنا و رقص برگشته خانومی

ترم 1 کلاس موسیقی اش هم تموم شد و برای پدر و مادرها یه جلسه ای گذاشتن و مثلا کنسرت اجرا کردند به این دلیل میگم مثلا چونکه من و پدری احساس می کنیم خیلی این کلاس برای نیروانا کم و کوچیکه چون سیستم کلاسهای نا.صر.نظ.ر تهران داره اجرا میشه و بازی می کنند و ... و با توجه به تجربه قبلی کلاس موسیقی نیروانا کمی براش پیش پا افتاده است با معلم بسیار بسیار عالی اش هم صحبت کیردیم بیاد خونه باهاش این روزها رو طی کنه که به همسن و سالاش برسه قبول نکرد و گفت که با بچه ها جمع پیش بره حداقل قضیه اینه که لذت میبره و علاقه مند تر میشه ما هم قبول کردیم و فکر می کنیم قرار نیست مسابقه بده دخترکمون و قرار ما اینه که از زندگیش لذت ببره

تقریبا هر دوسه روز یه بار غر میزنه پس کلاس اسکیتم چی شد ؟ و من موندم با انرژی این بچه

در مورد درس هاشم احساس می کنم کم کم داره سرعت عملشم بیشتر میشه و شاید من برای روزهای اول خیلی انتظارم زیاد بوده !

پ.ن: احساس می کنم از روزیکه اومدیم اینجا خنده های دخترکم شیرین تر شده ! و این برای هر سه مون کافیه

نظرات ()



این روزهای دخترک کلاس اولی من
نویسنده: آي تك - یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠

یه موقعهایی فکر می کنم که آیا کار درستی کردم نیروانا رو از محیط تهران دورش کردم و آوردم توی یه محیطی که تا چشم کار میکنه پاکی  و آرامش و تفریحه ؟ بعدا می تونه دوباره توی محیط تهران زندگی کنه؟ تحملشو خواهد داشت؟ آیا من اجازه داشتم توی این دنیای پر از تنش بیارمش تو محیط آرومی که شلوغترین روزهاش چارتا ماشین تو خیابونه و بیشترین صداش صدای پرنده های پشت پنجره است؟ آیا من دایره تحمل اش رو پایین نمیارم؟و ...

یه موقعهایی هم میگم خب حق طبیعیه بچه منه که تو محیط آروم زندگی کنه حالا اگه نتونست برگرده تهران همینجا می مونم و با آرامش بزرگش می کنم برای منی که فکر نمی کنم هیچوقت بتونم برم اون ور آب زندگی کنم این یه ذره تفاوت غنیمته .

درهرصورت میدونم دخملی راضیه از اینجا بودن هرچند نسبت به ما دو تا دلتنگتر میشه برای تهران ولی در کل کم پیش میاد اصلا یادی از تهران بکنه !

بخصوص که کلاس شناش رو هفته ای دو روز میره و کلی لذت میبره الان کاملا بدون بازوبند چند وقته شنا می کنه و داره کرال پشت رو یاد میگیره و هرروز گله منده که چرا کلاسش بجای هفته ای دوروز ،هرروز برقرار نیست. با کلاس موسیقی اش هم که هفته ای یه روزه و فعلا بیشتر به بازی میگذره هم خوشه هرچند به نظر من با پیش زمینه نیروانا کمی براش بچگونه حساب میشه و من میخواستم با معملش خصوصی بگذرونه که کمی سرعت پیشرفتش بیشتر باشه معلم مهربونش معتقد بود با بچه ها قدم به قدم پیش بره لذتش و انگیزه اش بیشتره ما هم به نظر معلمش احترام گذاشتیم.

داره روزهای مدرسه طی میشه نمیتونم بگم براحتی! خیلی تلاش میکنه که همه کاراش رو به موقع انجام بده تا به بازیش هم برسه و همیشه هدف اصلی اش بازیگوشیه ولی خب یه روزایی احساس میکنم حجم اطلاعاتی که تو مدرسه میگیره کمی سنگینه و هنگ میکنه ! خیلی هم درس و مشق میاره خونه !تقریبا روزی سه ساعت رو تو خونه مشغول درس خوندنه ! البته حتما حتما من باید هی بهش سر بزنم درواقع برای هر خطی که مینویسه من باید بهش سربزنم! این برای من خیلی سخته ولی اصلا نه می تونه تنهایی کاراشو بکنه که تا تنها میشه حواسش به بازی پرت میشه نه کس دیگه ای رو قبول داره باهاش کار کنه! ولی در کل توی درک مفاهیم راحت و خوب میگیره منتها همه کاراش با آرامش انجام میشه کلا اونایی که میشناسنش میدونن اصولا دخترکم با فس فس درس می نویسه ! یعنی کار یه ساعته دوساعت طول میکشه ولی میفهمه داره چیکار میکنه . فکر کنم خانوم معلمشون هم کمی زیادی کار تو خونه میده هنوزم نفهمیدم خوبه که کلاس اول اینهمه درس داشته باشن و پایه شون قوی میشه یا نه این سیستم جدیدی که درس و مشق نمیاد خونه بهتره .؟ از نظر من کار خونه مفیده ولی به اندازه اش.مامانای کلاس اولی بچه های شماها چقدر درس میارن خونه؟

 

تازه یه چیز دیگه هم هست احساس میکنم چون تو جزیره یه ماه مدرسه ها زود تعطیل میشه کمی سرعت درس دادنها هم بیشتره هنوز درس قبلی برای بچه ها جا نیفتاده درس جدید میدن اینو من از مامانای همکلاسی های نیروانا هم که سئوال می کنم همین نظر رو دارن .

 البته معلمش از وضعیت درسی نیروانا راضیه میگه تنها مشکلم حرف زدن توی کلاس بوده که رفته رفته داره بهتر میشه که خب این موضوع یه چیز عادی برای بچه پرچونه من محسوب میشه! ولی یه موقعهایی خیلی دلم براش می سوزه وقتی میبینم سه ساعته داره با خستگی درس می نویسه و زیر چشاش گود هم افتاده ولی خیلی سعی می کنم چیزی بهش نگم و دلسوزی ام رو پنهان کنم بالاخره فقط به من نیست که این زحمت رو داره میکشه معلمشون هم معلم بی تجربه ای نیست و 30 ساله داره کلاس اول رو تدریس می کنه .تقریبا ساعت 9-9.5 بیهوش میشه بچه ام ولی خب سعی می کنم به تفریحاتشم برسه .

با تمام این اوصاف هرسه مون راضی و خشنودیم از باسواد شدن دخملی کلاس اولیمون با تمام سختی ها و علامت سئوالایی که برامون وجود داره.

 

نظرات ()



ما اومدیم دوستای گل
نویسنده: آي تك - چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩٠

انگار خیلی وقته اینجا سوت و کوره! و من شرمنده دخترکم که تمام آرزوهای من خلاصه شده در آرزوهای اون ولی سعی ام بر اینه که جبران کنم ترک تهران شاید یکی از همین کارها برای جبران کمبودها بود عمیقا معتقدم تهران ما رو از هم داشت دور می کرد چون وقت کمی برای با هم بودنمون برامون می موند .

دخملی من با احساس خیلی شیرینی پیش دبستانی رو به اتمام رسوند در موقعیتی که به جرات می تونم بگم همه معلمین و اولیای مدرسه دوستش داشتند و صد البته نیروانا هم به همین نسبت

در دوره پیش دبستانی معلمی نصیبش شد که بجای پرکردن مغز بچه ها از اراجیف تماما مشغول یاد دهی شعرهای سهراب سپهری و فریدون مشیری و احد شاملو و ... بود و من چه لذتی می بردم از اینکه دخترکم بالای 20 شعر ناب رو از حفظ بلده

معلمی برای زبان داشتند که بچه ها عاشقش بودند و چقدر دلسوزانه با بچه ها کار می کرد و ...

 ولی کمی با تغییر و تحول

روزیکه تصمیم گرفتیم ترک دیار کنیم و بیایم کیش بزرگترین دغدغه من نیروانا بود و عکس العملش می دونستم با توجه به وابستگی به پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و بقیه خیلی اذیت خواهد شد ضمنا ترک مدرسه ای که خیلی دوستش داشت هم سخت بود ولی در حال حاضر نتیجه کار برایم ارامش بخش شده چون دخترکم مثل همیشه منعطف برخورد کرده و بیشتر از همه و همیشه خوش میگذراند و راضی است

اومدم بهتون بگم دیگه قول میدم روزنگار نویس خوبی برایش باشم و لحظه به لحظه دوران مدرسه و کشی را برایتان بنویسم به یادگار برای تک دخترکم البته با ذکر جزئیات

فقط کسی می تونه یک سایت برای آپلود عکس بهم معرفی کنه؟

نظرات ()



ما خوبیم
نویسنده: آي تك - پنجشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٩

سلام دوستان خوبم

ما خوبیم از ما بهتر الحمدلله نیروانا خانم گل گلابه هرروز میره مدرسه و خوشه با درساش و دوستاش و معلماش تو این مدت چند تا تولد دیگه هم تنهایی رفته که خیلی بهش مزه داده

فقط اگه میبینین دیر به دیر میایم مال اینه که من خیلی سرم شلوغه و اصلا وقت نمی کنم بازم معذرت میخوام  از این دیرکردن

راستی کی میتونه بهم یاد بده من چه جوری باید اینجا صدا بذارم؟ بلد نیستم ولی خیلی دلم میخواد سورپرایزتون کنم لطفا هرکی میتونه بهم یاد بده ممنون

نظرات ()



big
نویسنده: آي تك - چهارشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٩

 

آخر هر ماه امتحان زبان دارن در واقع تا الان ۴ بار امتحان دادن هر ۴ بار نمره کامل رو آورده اولها فکر می کردم که همه شون نمره کامل میارن ولی بعد معلمشون گفت بعضی هاشون حتی نمره قبولی نمیارن و ما دوسال اول زیر سبیلی رد میکنیم تا زده نشن و نیروانا جزو بهترن شاگرداشه ما هم خوشحال از اینکه دخملی تو این زمینه استعداد داره

تقریبا هرروز داره با خودش کلمه هایی رو که یاد گرفته تکرار میکنه و جدیدا خیلی هم علاقه پیدا کرده کارتونهای به زبان اصلی ببینه

معمولا هر دوسه روز یه بارم میشینه سیدی های زبانش رو گوش میده بنابراین برای امتحان همیشه آمادگی داره

ایندفعه چون توی امتحانای خودم بود از خونه اومدم بیرون تا درس بخونم به پدری سپردم سی دی هاشو بذاره گوش کنه

عصر که برگشتم دیدم از تو اتاق صدای خنده هاشون میاد و پدری هی میگه حالا بگو لاک پشت بنفش بزرگ! نیروانا هم هی میگفت نمی گم نمی گم باز پدری با نگرانی میگفت پس بگو مثلث آبی کوچیک باز نیروانا با خنده میگفت نمی گم نمی گم

تا منو دیدن پدری با نگرانی میگفت هرچی میگم بزرگ رو یاد نمیگیره منم اطمینان دادم که بابا بلده تو رو داره اذیت میکنه فقط سی دی اش رو گوش کنه کافیه چقدر جملات چند سیلابسه میپرسی ازش !

صبح که پدری رفت بیدارش کنه نیروانا با خنده چشاشو باز کرد و گفت حتما اومدی بپرسی بگم big آره ؟!

علاقه شدیدی داره ماها رو سرکار بذاره شیطونک من

 

 

 

نظرات ()



ننه آی تک
نویسنده: آي تك - سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩

نیروانا :مامی میدونی چیه ؟ من تو کلاس زبان فهمیدم مامی یک کلمه انگلیسیه خب من چرا مجبورم شما رو به انگلیسی صدا کنم؟

مامی: نه عزیزم مجبور نیستی منم خوشحال میشم با یک کلمه فارسی صدام کنی( کلی هم تو دلم به حس ناسیونالیستی دخترم آفرین گفتم ) خب عزیز دلم دوست داری من رو چی صدا بزنی؟ (انتظار کلمه مادر رو داشتم چون پدرش رو هم پدر صدا میزنه )

نیروانا: خب پس از این به بعد ننه صدات میکنم

نظرات ()



ماه دوم مدرسه نیروانا
نویسنده: آي تك - چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩

مدرسه نیروانا بانو به همون خوبی ماه قبل پیش میره

هنوز با علاقه میره و میاد الحمدالله

هنوز هم ٩ شب نشده چپه میشه بچه ام

هنوز هم به زبان با علاقه هرچه تمام تر ادامه میده و نمره امتحان دومش رو هم کامل گرفته

خوراکی خوردنش تو مدرسه هم داره تنظیم میشه و دیگه کمتر برای خوردن وقت کم میاره!

دیگه علاقه ای نداره از بوفه مدرسه خرید کنه و ترجیح میده ماهی یه بار بره شهروند آرژانتین و یه چرخ برداره هرچی دلش میخواد عمده بخره!

تقریبا با همه همکلاسیاش دوست شده و باهم خوشن بخصوص که سه شنبه ها میتونن اسباب بازی ببرن و باهم بازی کنن

معلم اصلی اش و معلم زبانش و ناظمشون اظهار رضایت دارن ازش

--یه اخلاق بدی که نیروانا از بچگی داشته و نتونستیم زیاد اصلاحش کنیم اینه که  نمیتونه صبر کنه دونفر حرفشون تموم بشه بعد شروع به حرف زدن بکنه و همیشه وسط حرف می پره ما هم عمدا وقتی حرف میزنیم حرفمون رو قطع نمی کنیم و بهش توجهی نمی کنیم تا متوجه بشه حالا دوسه روز قبل من داشتم با مامان حرف میزدم طبق معمول اومده بود بینمون و بلند بلند حرف میزد وقتی دید توجهی نمی کنیم داد زد:

mamy close your mouth

اولش فکر کردم نمیدونه چی میگه همینجوری یه چیزی پرونده ولی وقتی سئوال کردم گفت یعنی دهنتو ببند من حرفمو بزنم !!هم خوشحال بودم که براحتی یه جمله انگلیسی رو گفته بخصوص که یه همچین ترکیب جمله ای رو معلمشون یاد نداده بود و خودش تک تک کلمه ها رو باهاشون جمله ساخته بود ،هم از اینکه یه همچین چیزی رو گفته ناراحت بودم

--پسر عموی من یه سگ داره که چون میدونه نیروانا عاشق حیواناته هروقت بخواد بیاد خونه بابا اینا بهمون خبر میده که ما هم حتما اونجا باشیم سگه رو بیاره نیروانا باهاش بازی کنه

این دفعه تا سگه واق واق می کرد نیروانا یه خورده می ترسید و می پرید و پلک هاش بهم می خورد ولی از اونجایی که خانم نمی خواد غرورش جریحه دار بشه و ما فکر کنیم ترسوئه شاید (با توجه به اینکه واقعا از حیوونا نمی ترسه )تا دید ما این حالتش رو با تعجب نگاه میکنیم گفت: چیه ؟ فکر کردیم من می توسم نه خیر از صدای واق واق پنبه فقط چشمکم میاد همین

--از قدیمها که نیروانا بدغذا بود عادت کرده که من تو چشاش نیگاه کنم بفهمم که غذا براش کافی بوده یانه و جالبه که هنوزم با اینکه اصلا بچه زودباوری نیست ولی این رو ایمان داره که من حتما از چشماش میفهمم دلش چقدر جا داره برای غذا (عزیزمه )

--یکی دیگه از عقایدش این بوده که مامان باباها یه فرشته دارن که هرکاری بچه ها (چه خوب و چه بد )انجام بدن بهشون میگه یه مدتی بود احساس میکردم شاید یکی از دلایلی که حرفهای مدرسه اش رو زیاد با من مطرح نمی کنه اینه که فکر میکنه فرشته هه به من خبر میده

بهش گفتم نیروانا جون بچه ها وقتی کمی بزرگتر میشن فرشته شون میگه خب این دیگه بزرگ شده میتونه خیلی از حرفاشو خودش به مادر و پدرش بگه

گفت؟عه؟ راست میگی؟ من فکر میکردم همه چی رو بهتون میگه بذار پس بهت بگم(شوره کرد تند تند اینا رو گفتن) ما دیروز با غزل تو حیاط مدرسه میکروفن صفمون رو برداشتیم  کلی باهاش بازی کردیم و یهو از دستون انداختیمش 10 تا تیکه شد خانم حیدری هم اومد دعوامون کرد فرشته هه بهت نگفته بود؟ تازه شم یه کلاس اولی من رو هل داد همه خورا کیهام ریخت فرشته هه نگفته بود که من خوراکیهامو نخوردم مه اش ریخته بود نه؟

امیدوارم قیافه ما دو تا رو بتونین تصور کنین تو اون شرایط

نظرات ()



عکس های روز اول مدرسه
نویسنده: آي تك - پنجشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٩

 

 

 

 

نظرات ()



اندراحوالات هفته ای که گذشت
نویسنده: آي تك - سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩

خیلی سعی کردم صبر کنم  گزارش یه هفته مدرسه نیروانا خانومی رو بذارم بلکه بتونم با عکس بذارم ولی دیدم داره دیر میشه گفتم یه گزارشی تا یادم نرفته بنویسم تا بعدا واسش یه خاطره ای بمونه تا حالا بعد عکس هم میذارم

تو این هفته ای که گذشت جوجه کوچولوی خونه ما که هنوز باورمون نمیشه اینقدر بزرگ شده که داره میره مدرسه خیلی خیلی منظم شده

البته نیروانا اصولا خیلی سریع میتونه تغییرات رو بپذیره و همیشه هم خیلی همکاری داره ولی فکر می کردم حداقل اول مدرسه رفتنش کمی مشکل پیدا کنم که تا به امروز اصلا اذیت نکرد و خودش هم اذیت نشد

از روز اول تا با موزیکی که میذاریم بیدار میشه و میپره دستشویی و کاراش رو می کنه و وقتی پدر دم مدرسه اش پیاده اش میکنه بدو بدو میره تو مدرسه و صف میبنده و ظهر هم خیلی ترو تمیز و شاداب از مدرسه می گیرمش

توکلاسشون ١٠ نفر هستند و شنبه ٣ مهر ماه با جشنی که تو سالن بزرگی براشون برگزار کردند مدرسه رو شروع کردند و جالبه که خیلی منظم روز دوم مدرسه برنامه کلاسیشون رو گرفتیم و درس عملا شروع شد  قصد دارم برنامه کلاسیشون رو همینجا بذارم تا بعدها برای خودش خاطره شیرینی واسش بمونه

روز اول که رفتم دنبالش گفت مامی اینقدر مدرسه جالبه یه زنگ مخصوصی داره وقتی صداش میاد میریم بیرون زنگ تفریح میشه بدو بدو بازی میکنیم

صبحها که صف میبندن مثل زمان بچگی های ما اصطلاحا از جلو نظام میشن(یادتونه ما داد میزدیم الله و اکبر ....خمینی رهبر؟ یا چه می دونم از این شعارهای انقلابی؟) اینا میدونین چی میگن؟ میگن : یه دختر نمونه .... درسشو خوب میخونه از شعارشون خیلی خوشم اومد

روز دوم ظرف غذاش رو جا گذاشته بود،روز سوم بدون کیف از کلاس اومد بیرون که فرستادمش آوردش روز سوم مقنعه اش رو داشت جا میذاشت و... خلاصه تا بتونه یاد بگیره چیکار کنه طول میکشه

تو زنگهای تفریح هم فقط دلش میخواد با دوستاش بازی کنه و معمولا ظرف خوراکیهاش دست نخورده برمیگرده هر روز هم بهش میگم ولی میگه وقت نمی کنم

یه کیف پول کوچولو تو کیفش گذاشتم ،مامانم چند تا صد تومنی و پول خرد براش گذاشته بود دیروز اومده میگه مامی رفتم از بوفه مدرسه واسه خودم ژله خریدم!منم براش ژله میذارم و تو کیفش بود گفتم دخترم من که برات ژله گذاشته بودم گفت نه هوس کرده بودم خودم بخرم!گفتم خب از کجا میدونستی پولش چقدر میشه گفتم نمی دونستم به خانمه کیفم رو نشون دادم گفتم هرچقدر پولش میشه بردارین یه دونه ژله بهم بدین خلاصه دخملی اولین خریدش رو هم به تنهایی و با تصمیم خودش انجام داده بود حالا میخوام هفته ای یه بار بهش پول بدم بگم خودش بره خرید کنه البته رفتم بوفه شون رو دیدم هیچ چیز ممنوعه ای نداشت.

با دو تا از بچه های کلاسشون هم صمیمی تر شده انگار ،البته از تو حرفهاش فهمیدم ( کتایون و کیمیا)

مدرسه شون سه روز بعد از شروع یعنی در واقع چهارشنبه جلسه ای با معلم زبانشون گذاشت که سیستم تدریسشون رو بدونیم و همگام پیش بریم از یه چیز مدرسه که تا به امروز ازش خوشم اومده جدیت و تاکید رو بحث زبانه چهار تا کتاب دادن واسه زبان و سه تا سی دی هفته ای سه روز (روزهای زوج) و هر روز هم دو زنگ زبان دارن تو هفته گذشته که تازه شروع مدرسه بود کلی کلمه رو با موسیقی یادگرفته بود .چهار تا کتاب هم برای علوم و ریاضی و بخوانیم و بنویسیم فارسی دارن

شبها هم نیروانا خانومی که تا ما رو خواب نمی کرد خودش نمی خوابید ساعت ٨.۵ تا ٩ بیهوشه خوابه و این واقعا برای خودش و ما خوشحال کننده است هم ما به کارامون مبرسیم هم خودش آرامش بیشتری داره و سرحال تره

پریروز هم با خوشحالی اومد بیرون داد زد مامی مامی من مبصر کلاس بودم امروز (یادتونه همیشه زمان ما شیطونها رو مبصر میکردن تا اصل کاری آروم بشه ؟ فکر کنم جریان کلاس اینا هم همینطور بود) منم خوشحال شدم گفت چه عالی دخترم چیکارا کردی حالا؟ بادی به غبغبش داد و گفت هیچی اینقدر مبصر خوبی بودم اجازه دادم بچه ها حرف بزنن ،شیطونی کنن ،کیف کنن

 

تا جاییکه به ذهنم رسید واسه ثبت تو خاطراتش گزارش هفته اول رو نوشتم

 فقط خدا کنه این نظمی که تو این هفته تو خونه ما حاکمه ماندگار باشه

اینم برنامه امسال خانومی:

شنبه: علوم-------ریاضی--------زبان--------زبان

یکشنبه:لوحه نویسی-------ارزشهای زندگی---------نقاشی---------خلاقیت

دوشنبه:کاردستی-------کلاژ-------زبان--------زبان

سه شنبه:سفال------ورزش-------رایانه--------ریاضی

چهارشنبه:بازی فکری-------لوحه نویسی-------زبان--------زبان

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »